عزیز دل مامان و بابا، ساریناعزیز دل مامان و بابا، سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

سارینا تموم هستی مامان و بابا

مبارکه....دخترم کامل راه افتاده...

عزیزم، توی چند روزی که مونده بود تا شما ١٣ ماهگی تون رو کامل کنید، خلاصه تلاش های شبانه روزی شما و تمام اطرافیان و به ویژه من و بابا محمد و مامان جونی و بابا جونی نتیجه داد و خانوم خانومای ما در هفته آخر ١٣ ماهگی اش بالاخره کامل راه افتاد..... دخترم، قربونت بشم، مبارکت باشه.... به قول مامان جونی که همیشه می گه: اگه دندون درآوردن های سارینا این قدر سخت نبود، دخترمون تا قبل از یک سالگی راه می افتاد... عسلم، از صبح که چشم باز می کنی توی راهی تا موقعی که بخوابی و به قدری هم سریع قدم بر می داری که نگو... به ویژه که وقتی در بالا را باز می کنیم سریع به طرف در قدم بر می داری و باید من یا بابایی بدویم تا به...
26 ارديبهشت 1391

سارینا جونم می خواد......

سلام و صد سلام به اون صورت ماهت عاشقانه دوستت دارم از وقتی که این وبلاگ رو  برای ثبت خاطراتت درست کردم، تا همین الان.... این خبری که می خوام الان برات بگم، یکی از مهم ترین و بهترین خبرهایی هست که ایشالاه می خواد توی وبلاگت ثبت بشه.   عزیز دلم، سارینا جونم، ایشالاه کمتر از یک ماه دیگه (16 خرداد) می خواد سفر کنه به پاک ترین و امن ترین مکان روی زمین...........   آره مامانی، می خواهیم به خانه خدا سفر کنیم.... بیشتر از اینکه برای خودم خوشحال باشم، برای تو خوشحالم که توی این سن کودکی خدا زیارت خونه اش رو نصیبت کرده.... سارینا جونم،...
22 ارديبهشت 1391

هفته آخر 13 ماهگی ات...

  عزیزم، بالاخره بعد از کلی تلاش های شبانه روزی توی این هفته ( هفته آخر ١٣ ماهگی ات ) کاملا بدون هیچ کمکی، حتی بدون کوسن و بالش، تونستی از مبل خونمون بالا بری. وقتی از دستمون فرار می کنی سریع خودت رو به بالای مبل می رسونی و وقتی که به اون بالا می رسی و به پرده های هال دست می زنی، میشه کاملا حس پیروزی رو در چهره ات دید... رفتن به بالای مبل بدون کمک، مثل این می مونه که بعد از مدت ها تلاش یک قله بلند رو فتح کرده ای.     وقتی صدای باباجونی یا مامان جونی رو از پایین می شنوی که دارن قربون صدقه ات می رن، تو هم با صداها و جیغ های بلند، حضور خودت رو در بالا به اونها نشون می دی... این روزها فضای خونمون کاملا...
19 ارديبهشت 1391

روز معلم و نهمین مروارید سارینا جونم...

  دخترم، سارینا جونم، 12 اردیبهشت ماه روز معلم بود... تعداد معلم هایی که توی فامیل داریم کم نیستند .... دوست دارم از همین جا از طرف خودم و بابا محمد و سارینا جون یک تبریک و خسته نباشید حسابی به همه شون بگیم :     عمو جمال، عمه احترام، عمه فرزانه، عمه راضیه، زنعمو ایمانه ( که تازگی ها به گروه معلم ها پیوسته...) از همین جا، وبلاگ " سارینا تموم هستی مامان و بابا " تبریک ما رو پذیرا باشید و بهترین ها رو برای شما از خدا می خواهیم.   امسال هم سارینا جونم یک تقویم جدید سال 1391 که با عکس عسلم طراحی کرده بودیم رو به همراه شاخه گلی برای عمه احترامش برد... عمه احترام خیلی خیلی ...
18 ارديبهشت 1391

واکسن یک سالگی با یک هفته تاخیر...

عزیزم، به خاطر اینکه بعد از تولد یک سالگی ات چند باری تب کردی و آبریزش بینی هم داشتی، دوباره رفتیم پیش دکترت، شربت سرما خوردگی داد و قطره برای چشمت که آب میامد، داد. دکترت مثل قبل گفت که دوباره دندون توی راه داری و یک آمپول تقویتی داد که برات تزریق کردن و توصیه کرد که واکسن ات رو بعد از خوب شدنت بزنیم.... بالاخره بعد از یک هفته تاخیر، سوم اردیبهشت ماه من و مامانی منیژه برای واکسن تو رو به درمانگاه بردیم و طبق معمول من بیرون بودم و مامانی منیژه موقع واکسن زدن پیشت بود.... خدا رو شکر خانوم پرستار گفت که واکسن سبکی هست و تب نمی کنی ولی واکسن بعدی که توی 18 ماهگی ات می زنی، خیلی سنگینه.....     خدا رو شکر ک...
18 ارديبهشت 1391

یک هفته بعد از تولد یک سالگی ات...

مامان جونی خودم، یک جورایی دلم گرفته... خودت می دونی چرا.... دختر گلم، از خدا بخواه که خدا مامانی رو کمک کنه و تنهاش نگذاره... دوست دارم وقتی بزرگ می شی این قدر شجاعت داشته باشی که بتونی حرفت رو بزنی و حقت رو بگیری... عزیز دلم، دوست ندارم اتفاقات اطرافمون، وبلاگت رو تحت تاثیر قرار بده و حرف هایی بزنم که باعث ناراحتی ات بشه ، ولی از قدیم گفته اند که دختر همدم مادرشه و بهم حق بده که باهات یک کمی حرف بزنم تا سبک بشم ......                   الهی مامانی فدای دخترش بشه ..... از این حرف ها بگذریم و اوقاتمان رو تلخ نکنیم و بریم سر موضوع ا...
18 ارديبهشت 1391

روز بعد از تولد و مروارید هشتم دخملم

بله عزیزم، درست حدس زده بودیم، اسهال و مریضی که یک هفته قبل از تولدت داشتی، بیشتر جشن تولدت دستت توی دهنت بود، آخر تولدت کمی تب کرده بودی، و این ها همه یعنی دندون توی راه داری... بالاخره، صبح روز بعد از تولدت که بیدار شدی، مروارید هشتم کوچولو رو روی لثه پایینت دیدیم... حالا دیگه وقتی می خندی 4 تا مروارید در بالا و 4 تا مروارید سفید در لثه پایینت دیده می شه. با اینکه دندونت در اومده بود، باز هم تا بعدازظهر چند باری تب کردی .... ولی مثل اینکه هنوز جشن تولد روز قبل یادت بود، چون فوق العاده خوشحال بودی. بابایی هم از خوشحالی ات استفاده کرد و عارف و سینا و صدرا و مهتا رو صدا زد و دوباره فیلم شما رو از سینما انداخت ...
17 ارديبهشت 1391

دخترم...

    دخترم ...   دخترم شاخه گلی ست شیرین تر از شهد گلی ست   مهربان ست ،صميمي وپاك. پاك تر ز گل ِ نرگس من، دخترم ، " سارينا " ست   چوگل وانشده ،بس زيباست! روشني ست،خورشيدست، گرم چون حس نشاطِ دوست است كودك ست! كاش !!! بماند،كودك!!! دخترم، عمر من ست ،به فدايش همه غمهاي دلم. ميكشم برسر او دست نوازشگرخود، تابداند! نفس و  عشق و دل و دین من ست. مثل   ِ باران خدا،زيبا،هست، رحمتي ست براي دل ويران شده ام، نازنيني ست كه دوستش دارم. دخترم برگ...
17 ارديبهشت 1391